بهای عاشقی

هر چند  دیگر عشقها  غیر از  هـوس  نیست

امّا  دل من  جز تو  جـــای  هیچ  کس نیست

گفتی کــــه دل بـــر  دیگری بســپار ،  گفتـم

آتــش فشـــان میدان  جولان  مــگس نیست

پس می زند دل جز تـو هر کس پـــــــــا گذارد

دریــــای طـو فـــانی حریم خار و خس نیست

پیش تــو سرو قـــــامتم خـم شـد ، و گــر نه

سیب دلـم آنقدر هــــــــا در دسـترس نیست

در عـــــاشقی چـــــون و چـــرا جـــایی ندارد

اینجا که مـا  هستیم راه پیش و پس نیست

کـــــوه غـــرورم را بــــه پــــایت خُــرد کـــردم

این هم بهای عـاشقی،هر چند بس نیست

 

جعبه خالی


در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!
پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.